شهاب الدين احمد سمعانى

402

روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )

زياده مىكنند ، به لب جيحون آمد خشك شد ، خواست كه به باديه فرورود سدّ ذو القرنين پيش آمد ، زير قدم نگرست همه خشك ديد ، به هر كه رسيد خواست كه نشانى طلبد ، همه را بيدل يافت ، خواست كه به خانه باز شود راه نيافت ، خواست كه خويشتن باز شناسد هرچند كه باز جست نام خود گم كرده بود ؛ از غيب ندا آمد كه بر جاى قرار گير كه پيش راه نيست و باز پس شدن روى نيست و در راه عزّت ما چون تو متحيّر و سرگردان بسى است 14 : بيت گر آب زنى ز ديده آن ميدان را * رُوبى به مُژه درگه آن سلطان را صد جان آرى به رشوه آن دربان را * گويند : خطر چه باشد اينجا جان را بحر عظمت 15 در تلاطم آمد امواج عزّت بخاست 16 ، ارواح طلّاب را بر تارك خود نهاد و به جايى برد كه آن را بازار محبّان و رستهء طالبان گويند ، چون آنجا رسيدند با ايشان گفتند : سر ستد و داد داريد ؟ گفتند : داريم وَ حَمَلَهَا الْإِنْسانُ . جان را به حسرت بدل كردند و دل را به اندوه ، چون نيك نگاه كردند دستهاى خود تهى ديدند و محل اميد داغ لا يدركنى زده 17 از سرا پردهء تجريد اين ندا پياپى گشت كه بر سر اين بازار خيمهء اندوه بزنيد و به دست حسرت خاك حيرت بر سر مىكنيد كه آنكه پدرتان بود همين مىكرد ، چون از بهشت كه مظنّهء اقبال بود به دنيا افتاد ، او را ديدند از غمام غم اشك رشك مىباريد و خاك بر سر مىكرد . گفتند : يا آدم چه مىكنى ؟ گفت : از ماست كه بر ماست . بحقّ حق كه اگر گور صد و بيست و چهار هزار نقطهء دولت از هم بگشايى چشمه‌هاى حسرت بينى روان گشته ؛ اگر بدان كاه‌برگ رسى كه در آن ديوار است و از وى پرسى كه رنگ روى ترا چه رسيده است ؟ 18 گويد : اين زردى حسرت است . چون آدم را نوبت به سر آمد و خواست كه تختهء عدم برخواند و اين چه مىرود زفان حال است ، جبرئيل در مقام خود آواز برآورد كه : نوبت آدم صفى بسر آمد ، او را حنوط چه سازيم ؟ ندا آمد كه در جزيرهء بحر عزّ ما درختى است آن را درخت حسرت خوانند ، مشتى از آن برگ حسرت بياريد و در آن كفن او ريزيد كه ما حنوط همه انبيا از اين خواهيم ساخت . بازآى به سر سخن : مشتى خاك بود در عين مذلّت ، بر راهى افتاده پايكوب اقدام خلق شده ، همى سلطان قدرت و حكمت به سر آن رسيد ، عنان باز كشيد ، اين عبارت بيرون داد كه إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً . و لسان حقيقت بر منبر طريقت مىگفت : و مودّع سرّ